ناصر الدين انصارى قمى
447
اختران فقاهت ( فارسى )
جارى بود . دستهء موزيك نظامى در كنار ميدان نواى « آقشام » را مىنواخت . هوا گرم و كثيف و غبارآلود بود و آبپاشى زمين تأثيرى نداشت . . . انتظار پايان يافت . . . آقا با آرامش و عصازنان جلوى در نظميه ظاهر شد . . . مجاهدين مسلح مردم را پسوپيش كرده راه را جلوى او باز كردند . آقا همانطور كه زير در ايستاده بود نگاهى پرمعنا به جمعيت انداخته و سر به آسمان بلند ( كرد ) و اين آيه را تلاوت نمود : « وَ أُفَوِّضُ أَمْرِي إِلَى اللَّهِ إِنَّ اللَّهَ بَصِيرٌ بِالْعِبادِ » « 1 » ( كارم را به خدا وامىگذارم ، كه همانا او به امور بندگانش بيناست ) و به طرف دار به راه افتاد . . . يك ساعتونيم به غروب مانده بود ، در همين گيرودار باد هم گرفت و هوا به هم خورد . آقا هفتاد ساله بود و محاسنش سفيد شده بود . همينطور عصازنان با آرامى و طمأنينه به طرف دار مىرفت و مردم را تماشا مىكرد ، تا نزديك چهارپايهء دار رسيد يك مرتبه به عقب برگشت و پيشكار خود را صدا زد : ناد على ! و او هم فورى خود را به آقا رسانيد و گفت : بله آقا ؟ مردم يك مرتبه ساكت شدند و مىخواستند ببينند آقا چه مىگويد . دست آقا رفت توى جيب و كيسهاى درآورد و انداخت جلوى ناد على و گفت : على اين مهرها « 2 » را خورد كن ! نمىخواست بعد از خودش مهرهايش به دست دشمنان بيفتد تا سند سازى كنند . . . ناد على همانجا چندتا مهر از كيسه درآورد و جلوى چشم آقا خورد كرد . . . آقا دوباره به راه افتاد و به پاى چهارپايهء زير در رسيد ، و پهلوى چهارپايه ايستاد . اول عصايش را به جلو ميان جمعيت پرتاب كرد ، قاپيدند ؛ عباى نازك مشكى تابستانهاى بر دوشش بود ، همانطور پرتاب كرد ، آن را هم قاپيدند . زير بغل آقا را گرفتند و از دست چپ رفت روى چهارپايه . . . . نزديك ده دقيقه براى مردم صحبت كرد . چيزهايى كه به يادم مانده اين
--> ( 1 ) . مؤمن ، آيهء 44 . ( 2 ) . نقش مهر شيخ شهيد اين بوده است : « ذلِكَ فَضْلُ اللَّهِ يُؤْتِيهِ مَنْ يَشاءُ » ( جمعه / 4 ) .